مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
279
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
من در خشم گشته ، بيرون رفت و گفت چون از سفر بازگردم ، زنى ديگر تزويج كنم . اى مادر ، بيم من از آنست كه مرا طلاق گويد و زن ديگرى تزويج كند . كه او را مال و ضياع و عقار بسيار است . اگر او را پسر از زن ديگر بهم رسد ، مال از آن او خواهد بود . دليله گفت : اى دختر ، مگر تو از بركت شيخ ابو الحملات غافلى ؟ كه اگر مديون ، او را زيارت كند ، دين او ادا شود و اگر عقيم ، او را زيارت كند ، آبستن گردد . زن امير حسن گفت : اى مادر ، من از روزى كه اين خانه آمدهام ، بتعزيت و تهنيت بيرون نرفتهام . دليله گفت : اى دختر ، من ترا با خود ببرم تا زيارت ابو الحملات كنى و از او آبستنى خواهى و از بهر او نذر گوئى كه اگر شوهر تو از سفر آيد و تو به پسرى يا دخترى آبستن شوى ، آن فرزند را بخدمتگذارى شيخ ابو الحملات دهى . درحال ، زن امير حسن برخاست و زرينهاى خود ، آنچه در صندوق داشت ، بپوشيد و با كنيزك خود گفت : خانه نگهدار تا من بازگردم . آنگاه از قصر خود فرود آمد . شيخ ابو على دربان پيش رفته ، گفت : اى خاتون ، قصد كجا كردهاى ؟ گفت : اى دربان ، به زيارت ابو الحملات همىروم . دربان گفت : به خدا سوگند كه اين شيخه از اوليا است . از آنكه سه دينار به من بداد و من از او مسئلت نكرده ، بدانست كه من محتاجم . القصه ، عجوز ، زن امير حسن شر الطريق را بيرون آورده ، به او گفت : اى دختر ، چون شيخ ابو الحملات را زيارت كنى ، انشاء اللّه آبستن شوى و از بركت اين شيخ ، شوهرت بر تو مهربان شود و از او سخنى كه خاطر تو برنجد ، نخواهى شنيد . و عجوز با خود ميگفت كه : من اين را در كجا غارت كنم ؟ كه مردم در هر رهگذر ، گروهگروه هستند . آنگاه با او گفت : اى دختر ، چون من بروم ، تو از دنبال من بيا و از من چندان دور شو كه مرا ببينى . كه خداوندان نذر و حاجت ، همىخواهند دست من ببوسند و حاجت از من بطلبند . پس عجوز از پيش و آن زن دور تر همىرفتند تا در بازار بدكان بازرگان سيد حسن نام برسيدند كه آن پسر را خط بعارض نرسته بود و جمالى رشك قمر